* خورشید*
صدایم به هیچجا نمی رسید. به هیچکس نمی رسید. به آنهایی هم که می رسید، نمی خواستند بشنوند. فقط او مانده بود با آن دستهای بزرگ. با آن دستهای زمخت. با آن دستهای مهربان. فقط او مانده بود و سری که مدام توی دستهایش پنهان می کرد. فقط او مانده بود و من که کوچک بودم. کوچک مثل روزهایی که آنا بود و او انقدر پیر نبود.
آنا رفته بود. مردم همه می گفتند: حق پدرم همین است. اما چه کسی می دانست حق چیست؟ حق پدرم و من؟ منی که از کوچکی ام بزرگ بودم. مردم چه می دانستند؟
بلند می شوم چایی را می گذارم جلویش. دستهاش را از روی سرش بر می دارد.
می گوید: بابا!
می گویم: بله؟
می گوید: بابا من... .
می گویم: بگو بابا.
می گوید: بابا من معذرت می خواهم.
و من می گویم: بابا عیبی ندارد. چایی را بخور.
****
بیست و شش سال بود که از من عذر خواهی می کرد و من هیچ نمی دانستم بابت چیست. اوایل می گفتم برای چی معذرت می خواهی؟ و او هیچ نمی گفت و سرش را فرو می کرد توی دستهایش جوری که هر لحظه امکان داشت سرش از میان دستهاش بیرون بیاید! یعنی جای بینی بلند و کشیده اش روی دستهاش برجسته شود. و من همیشه او را در این حالت تصور می کردم و می کشیدم. نیمی از اتاقم پر شده بود از طرح هایی که از او کشیده بودم اسکیس هایی که صورت او بود وقتی از دستهاش زده بود بیرون.
بعد فهمیدم نباید بپرسم چرا عذر خواهی می کند. او خودش را مدام در محکمه ای قرار می داد و همیشه متهم بود و در نهایت محکوم. و همیشه بعد از دادگاه از من، از من، منی که هیچ نمی دانستم، عذر خواهی می کرد.
سه سالم است. آنا می رود. من و احسان به او می گوییم آنا. عادت کرده ایم. فکر می کنیم آنا اسمش هست اما بابا یک روز _بعدا_می گوید : آنا به زبان ترکی یعنی "مادر".
سه سالم بود و احسان هشت سال داشت . پنج سال از من بزرگتر بود. یعنی الان باید سی و پنج ساله باشد. سی و پنج ساله باشد با موهایی مشکی و قدی بلند، با ابروهایی در هم کشیده و زیبا درست مثل آنا. او می گوید: وحشی. هم به احسان هم به آنا. هنوز بعد از بیست و شش سال به آنا می گوید وحشی و وقتی می گوید وحشی برق عجیبی توی چشمهایش می آید طوری که انگار بیست و شش سال جوانتر می شود. می شود همان جوان بیست و نه ساله ، تنومند و زیبا، جوان و آزاد.
****
چایی را خورده است. استکان را بر می دارم و می گذارم توی آشپز خانه نمور و تمیزی که دوستش می دارم. می روم پشت پنجره. ده دور است. برف ریزی می بارد. من دامن گل دار زردی پوشیده ام و خودم را از یک طرف در شیشه پنجره و از طرف دیگر در آینه کنار اتاق می بینم. او هم مرا نگاه می کند. من یکهو هشت ساله می شوم و او می افتد در بستر بیماری. من می روم ده. هوا سرد است برف می آید ریز و تند. من می روم یکی را بیاورم بالای سرش هیچ کس نمی آید. می گویند: کسی به آن کلبه نفرین شده پا نمی گذارد. شوکت زن مش بابا می آید پیشانی ام را می بوسد و می گوید: دخترک بیچاره. بعد مش بابا می آید و می گوید برو خانه دکتر. هوا سرد است. جنگ است. لعنت از آسمان می بارد. بابا مریض است. می روم دکتر را به زور می برم. انقدر گریه می کنم تا زنش دلش به حالم می سوزد. مرد با اکراه دنبالم می آید. بابا سه روز باید بخوابد. من دامن گلدار زردم را پهن می کنم جلوی آتش. دکتر می گوید این آتش ضرر دارد برایتان. من مثل یک مرد می روم از هر جایی که شده یک بخاری نفتی پیدا می کنم. بابا هنوز مریض است و در بستر. من نفت می آورم بابا عذر خواهی می کند. من ده ساله می شوم بابا هنوز مریض است و عذر خواهی می کند همه می گویند بابا دیوانه شده است. جنگ تمام شده. من مرد خانه مان می شوم. او هنوز مریض است. اویی که دستهای بزرگی دارد. دستهای زمختی دارد دستهای مهربان. حالا به من نگاه می کند من نزدیک سی سال دارم و پشت پنجره می ایستم. سرش را می گذارد توی دستهاش. باز فشار می آورد. باز فشار می آورد و می گوید: ستاره!
می گویم: بله؟
می گوید: بابا ...
می گویم: جان بابا؟
می گوید: ببخش بابا... ببخش.
می گویم: بابا مریض شده ای. بس است. بس کن. انقدر نگو. انقدر نخواه به خاطر چیزی که نمی دانم ببخشمت.
و او انگار که در دادگاه تجدید نظر هم شکست خورده باشد. دو قطره اشکی که هیچ وقت از چشمهاش پایین نمی چکد را نشانم می دهد و سرش را باز فرو می کند در دستهاش. بلند می شود و کت بلند قهوه ای اش را می پوشد و از خانه کاه گلی مان که من بیشتر از تمام دنیا دوستش دارم، بیرون می رود. این خانه را خیلی دوست دارم انگار من را و احسان را و آنا را می شود در تک تک رگه های کاه فرو رفته در گل این خانه دید. انگار وقتی که می خوابی زیر این سقف _ این سقف که قسمتی اش را او با مشمای کلفت پوشانده تا آب داخل نیاید، این سقف که چوب های بلند دارد به جای تیر آهن های سفت و سخت _ روی ابرها خوابیده ای و کسی ستون های آسمان را افقی گذاشته است تا تو به آسمان نزدیک تر باشی.
****
او رفته است و من یادم می آید که خانه بدون او چقدر خالیست. بیست و شش سال است که خالیست. بیست و شش سال است که بدون آنا و احسان، بابا می نشیند و زل می زند به دیوارهایش و دستهایش. و از تمام دنیا عذر خواهی می کند از این خانه عذر خواهی می کند از من عذر خواهی می کند از کاه گل ها! از تک تک کاه ها عذر می خواهد. عذر می خواهد که آنا را از من گرفته است. عذر می خواهد که احسان را از من گرفته است. عذر می خواهد که خودش را از من، من را از من گرفته است.
****
من معلق بالای تنور دارم تاب می خورم. آتش داغ است. پاهایم می سوزد. آنا مرا بالای تنور نگه داشته است.توی همین تنوری که بیست و شش سال است روشن نشده. من سه ساله هستم و بوی گوشت سوخته را می شنوم. بوی گوشت سوخته تمام ده را گرفته است. بلند می گوید: حرام زاده. به او می گوید. به من می گوید حرام زاده. مرا بلند می کند. او می رسد مرا نجات می دهد. پاهایم می سوزد کف پاهایم. و انگشت کوچکم. سه سال بیشتر ندارم. بوی گوشت سوخته بیست و شش سال است توی دماغم نشسته است. آنا دست احسان را می گیرد و می برد. من می مانم و او. که دستهاش را توی صورتش فرو می کند و همیشه جوراب به پایم می کند تا درد نداشتن انگشت را احساس نکنم! تا درد نداشتن انگشت پای من وجدانش را آزرده نکند.
****
بار آخر که رفته ام تهران، احسان آمده بود دفتر. آمده بود و به علی گفته بود که برادر من است. برادری که من بیست و شش سال است که ندیده امش! علی گیج شده بود. به من گفته بود مگر نگفته ای غیر از پدرت ... ؟
و من مجبور شده بودم داستان آنا را بی کم و کاست. هر چه می دانستم بگویم. که هر چه می دانستم چیزی نبود که او می خواست. چیزی نبود که من می خواستم. با احسان قرار گذاشته بود برای فردا من نمی خواستم ببینمش. با علی قرار گذاشته بود. به علی گفته بودم بالاتر از سیاهی رنگی هست؟ و او فقط نگاه کرده بود. فردا علی با احسان ملاقات کرده بودند و من در خانه. در خانه ای که خودمان ساخته بودیم. در خانه ای که روی پشت بام خانه خاله علی بود. فقط راه رفته بودم. فقط راه رفته بودم. بی وقفه. تا علی بیاید و علی نیامده بود. تا سه ساعت بعد. که زنگ زد و گفت با برادرت می خواهم بروم بیرون. و رفته بود و من طاقت نیاورده بودم و آمده بودم پیش او. آمده بودم "دشت خورشید".
****
وقتی آمدم توی ده شوکت زن مش بابا _خدا بیامرز_داشت هیزم می برد. بهش رسیدم و گفتم: هنوز تنور دارید؟ نگاهم کرد. گفتم: چرا اینجا اسمش دشت خورشید است؟ شوکت نگاهم کرده بود.
خورشید اسم زیباترین دختر ده بود. دختر مش بابا.دختری که تمام پسرهای ده عاشقش بوده اند و حتی مردها! دختری که یک هو غیبش می زند. یک هو می رود و هیچ کس نمی فهمد کجا. درست همان موقع که او غیبش می زند. و او بر می گردد و خورشید بر نمی گردد. او می آید با دختری در بغل. او می آید و آنا دو هفته بیمار می شود. مش بابا مریض می شود. به مرز جنون می رسد. مردم مش بابا را و او را شماتت می کنند.
_ : اینجا اسمش قبل از خورشیدِ من "دشت خورشید" بود.
****
بابا ایستاده است کنار تنور. علی تلفن می زند. می پرسد کجا رفته ام. من به دامن زرد نگاه می کنم و می گویم: پیش پدرم. پیش او و دستهایش.
علی می گوید: آنا می خواسته حلالش کنی. به خاطر پایت.
می گویم: من حرام زاده ام؟
علی می گوید: حلالش کن.
من می گویم: بابا را حلال می کند؟
می گوید: تو حلالش کن؟
می گویم: من باید همه را ببخشم.
می گوید: می خواهی دشت خورشید بمانی؟
می گویم: دشت مادرم؟
می گوید: بمان.
بویی می آید. مثل گوشت سوخته. یک هو می پیچد توی دماغم. همه جا روشن می شود. می روم بیرون. بابا تنور را روشن کرده است. بوی گوشت سوخته می آید.
بابا می گوید: می بخشی بابا؟
می گویم: چرا؟
می گوید: ببخش بابا.
می گویم: مادرم _خورشید_ از آنا زیبا تر بود؟
می گوید: ببخش بابا.
: چرا روشنش کردی؟
: چشمهای سارای را می بینی؟
: سارای؟
: خواهر کوچکت. خواهری که وقتی آنا فهمید تو دختر خورشیدی،سه ساعت بعد از به دنیا آمدنش او را سوزاند.
حالم بد می شود. بوی گوشت سوخته می آید. بوی من. بویی که مرا به مرز جنون می رساند. بابا دستهاش را فرو می کند توی صورتش یا صورتش را فرو می کند توی دستهایش نمی دانم. من درست وسط دشت خورشید آنا را می بینم که دست احسان را گرفته است و می رود. همان زنی که تصویرش نیم دیگر اتاقم را پر کرده است.
: خورشید؟ مادرم؟
: رفت!
: کجا؟
: نمی دانم. بچه که به دنیا آمد رفت. دیگر نبود. هر چه گشتم نبود. خورشید رفته بود. تو را، ستاره مرا، گذاشته بود کنج اتاقی که اجاره کرده بودم و رفته بود.
تنور می سوزد. بدون هیزم. دستهای سارای هست که می سوزد. پاهای من. چشمهای آنا. بینی کشیده بابا. احسان می سوزد. خورشید اما از میان آتش می رود. دارد می رود. همین طور می رود. دور دور ... در آتش.
طبقه بیست و دوم(2)
...
...
...
دستهام را روی سرم می گذارم جای دستهام روی سرم درد می کند از بس شب و روز اینجا فشارشان می دهم و می ترسم مغزم یک هو بپرد بیرون.
توی اتاق بغلی خواب بود که صبح شد و من پشت پنجره ایستاده بودم. توی اتاق بغلی نفس می کشید که من کنار پنجره ایستاده بودم. توی اتاق بغلی سردش شده بود که یک هو آرام گفت با همان صدای آرامش و لرزش همیشگی« پنجره رو ببند...»
پنجره را بستم و هر چه سفیدی بود را قورت دادم و انگار نه انگار که دارم می میرم. دارم کم می آورم. دارم بالا می آورم خودم را توی ظرفشویی خانه کوچکمان. آن روزها که عاشقش شدم هیچ چیز نداشت بعدش همه چیز دار شد می گفت « برکت تو بود. خدا زن را با روزی اش می دهد.» می خندیدی. از آن خنده ها که آرامم می کرد از آن خنده ها که می ایستادی جلوم و یک هو می بردی مرا. به آنجا که نباید می رفتم و صدام می کردی بعد از دقایق«کجایی؟»
جایی نبودم جز در خلاء که از تو ساخته بودم و صدات که انگار هولم می داد توی همه چیز غیر از زندگی توی یک جور سفیدی محو مثل خوابهای قدیمی... مثل خوابهای بچگی ام ...
آقا جانم یک جفت مرغ عشق داشت بعدا که برادرم بزرگتر شد یک جفت را کرد شونزده جفت آقا جانم هی به امیر می گفت این کارها را نکند. مادرم آسم داشت نباید پرنده توی خانه نگه می داشتیم اما همه مان می دانستیم که اگر مرغ عشق ها را ببریم بابا می میرد و اگر نبریم مامان...
تو که آمدی انگار همه چیز یک هو تمام شد مادرم دیگر سرفه نکرد و امیر هیچ نمره ریاضی اش کم نشد و بابا دیگر از نبود هم صحبت نمی نالید اصلا برای همه، همه شدی... برای من هیچ کس...
دستهام را روی سرم می گذارم چطور یک هو رفتی؟ یک هو گذاشتیم اینجا پشت این دیوارهای بلند بالای این طبقه بیست و دوم چطور یک هو گذاشتیم پشت این پنجره و نگفتی پنجره را ببند... خسته شدم از اینکه باورم نمی کنند...خسته شدم از بستن پنجره همیشه باز آشپزخانه. وقتی نقشه آشپزخانه را می کشیدی توی اتاق کوچک خانه مادرت. هنوز زیر یک سقف نبودیم.
پرسیدی« دوست داری پنجره اش کدام طرفی باشد؟» با خودم گفتم باز هم خیال می کند جوری فکر می بافد که انگار خانه خودش را نقاشی می کند و برای شاهزاده اش! حواسم نبود و بلند گفته بودم. « خدا رو چه دیدی شاید یه دری به تخته ای خورد و ما هم یکی از این واحد ها رو برداشتیم. شاید آخریش؟! پنت هاوس؟!دوست داری؟»
از بلندی می ترسیدم از بچگی ام هم همینطوری بودم. الکی به همه می گفتم دوست دارم خلبان باشم اما دروغ می گفتم خودم می دانستم دارم دروغ می گویم. به خودم که دروغ نمی توانستم بگویم. آن روزها هنوز یاد نگرفته بودم به خودم دروغ بگویم بزرگتر که شدم به خودم دروغ می گفتم می گفتم دوستش ندارم! به خودم دروغ می گفتم... به مادرم دروغ می گفتم... به همه دروغ میگفتم... اما... به تو، که نمی شد دروغ گفت. می شد؟
ظرفشویی را می شستم که آمد جلو و گفت: «خوشت می آد؟» خوشم می آمد؟؟ این هم سوال بود؟ به عمرم هم خوابش را نمی دیدم... وقتی اسباب کشی می کردیم همه از پنجره ها نگاه می کردند. زیادی خوشحال بود. من خوشحال بودم؟ یادم نیست! فقط یادم هست وقتی دیدم برای خودم یک اتاق دارم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. دوست داشتم بپرم بغلش و بهش بگویم چقدر دوستش دارم... اما نه پریدم... نه گفتم... رفتم ظرفشویی را شستم... رفتم زمین را طی کشیدم... رفتم چایی گذاشتم دادم به کارگرها... رفتم پله ها را نگاه کردم... رفتم کارتن ها را باز کردم... رفتم لباسهاش را در آوردم... رفتم مبل بزرگی را که تازه خریده بود را نگاه کردم... ازش خوشم نیامد... رفتم پنجره ها را نگاه کردم... رفتم عاشقشان شدم... عاشق پنجره ها... رفتم بالای بلندیهایش... رفتم لبه تراس... یادم رفته بود از بلندی می ترسم... یادم رفته بود دوستش داشتم... یادم رفته بود.
خانه مان قشنگ ترین خانه ای بود که می شد داشت. علیرضا دوست داشت بهش بگویم قشنگ. ازش تعریف کنم... از کارش تعریف کنم... مادرم می گفتم مردها عادت دارند... اما علیرضا مثل همه نبود... دوست نداشت... من مدام بهش می گفتم که تو دوست داری همه ازت تعریف کنند و وقتی عصبانی می شد بیشتر دوستش داشتم... به خاطر همین عصبانی اش می کردم... اصلا عاشق مردِ عصبانی اش بودم... می گفت تو مریضی... من مریض بودم... می دانستم مریضی ام چیست!... من زیادی مردی را دوست داشتم.
صبح بود که رفت... صبح بود که عاشقش شده بودم... صبح اول اردیبهشت بود... روز تولدش... اما بهش نگفتم هیچ وقت... هیچ وقت نگفتم چقدر دوستش دارم... چقدر کارهایی که برایم می کند عزیز است و چقدر برایم مهم است... همیشه سر همین که دوستش ندارم دعوایمان می شد... می گفت: «برایت هیچ اهمیت ندارم... » می گفت:« تو مغرورترین زن دنیایی...» و من خوشم می آمد از اینکه مردی مرا مغرور می خواند... مردی که دوستش داشتم... مردی که دیوانه اش بودم مرا مغرور می خواند... احساس خوبی تمام وجودم را می گرفت... و عصبانی اش می کردم.
...
...
وقتی رفت هم روز اول ماه بود... مهر ماه... از کودکی ام از مهر متنفر بودم... وقتی رفت... مهر ماه بود و نحسی این ماه لعنتی مرا گرفت... مادرم می گفت کسی توی برکه تان سنگ انداخته... من می دانستم چه کسی توی برکه مان سنگ انداخته... خودم بودم... «منِ» مغرورم.
نمی خواستم برود... وقتی از پارکینگ آمد بیرون برایم بوق نزد... از دیشب دلگیر بود... گفته بود من سادیسم دارم! من هم بدجوری جوابش را داده بودم...از طبقه بیست و دوم دستهامان را نمی دیدیم... برایم بوق می زد خداحافظی می کرد... این را یکبار دیگر یک جای دیگر گفته بودم...اما آنروز بوق نزد... فقط رفت... من با عصبانیت گفته بودم: «خبر مرگت را بیاورند...» که آوردند.
وقتی می گذاشتندش توی قبر من نرفته بودم نگاه کنم... امیر گفته بود:«شوکه شده نبینه بهتره» خاله ام زیادی تحویلم می گرفت... آّب پرتغال داده بود بخورم... رویش بالا اورده بودم... آقا جانم بیشتر از باباش عزادار بود... کمر باباش شکسته بود این را همه می گفتند...اما من می دانستم باباش چقدر خوشحال است...دوستهاش آنقدر گریه کرده بودند که چشمهاشان مثل کاسه خون بود... مردها برایم محو بودند... نمی دیدم کدامشان آمده اند...کمر یکی دیگر هم شکسته بود... از مردها... نمی فهمیدم کیست... بابابزرگ مادریم بود... کمرش خیلی وقت پیش ها شکسته بود... وقتی مادربزرگم مرده بود... همه می گفتند... اما معلوم بود بابابزرگ قوز دارد!
...
...
...
روی لبه پنجره نشسته بودم... سرد بود... زمستان بود... بهمن بود یا دی یادم نیست... برف هم نیامده بود فقط سرد بود...
من از بلندی می ترسیدم... سیگار می کشیدم... بدون ترس از اینکه علیرضا بفهمد... علیرضا مرده بود... روی سنگ قبرش ننوشته بودند جوان ناکام... پرسیدم چرا ننوشته اند... جواب ندادند... من دوست داشتم روی سنگ قبرم بنویسند.
....
....
....
از لبه پنجره که آمدم پایین علیرضا ایستاده بود توی درگاهی در... 2 سال بود بهش می گفتم مرده ست اما باور نمی کرد... برده بودم پیش روانپزشک...اما من گفته بودم دیوانه نیستم... من فقط دوستش داشتم... و می دانستم مرده اما هیچ کس قبول نمی کرد... من خودم سنگ قبرش را دیده بودم... من خودم دیده بودم خاکش کرده بودند.. من خودم دیدم کمر باباش شکسته بود... تازه باباش بعد از مردن علیرضا مرد... من هرچی گفتم از غم پسرش بود هیچ کس باور نکرد... همه به مادر علیرضا گفتند من دیوانه ام... اما من نتوانسته بودم غم نبودن علی را تحمل کنم و دیوانه شده بودم... اما همه می گفتند علی هست... همه دیوانه بودند.
...
...
من لبه پنجره نشسته بودم که پژوی نقره ای از پارکینگ آمد بیرون... بوق زد... دو تا بوق ممتد... من گفته بودم... تو مرده ای...گفته بود:«باشه بابا من مرده ام! بیا با یه مرده زندگی کن» گفته بودم :«می ترسم» گفته بود:«من از تو که زنده ای بیشتر می ترسم».
سیگار مالبرو را روشن کردم...یک نفر در من گفت: «علیرضا مرده »
من گفتم:«مرده»
هر دو با هم خندیده بودیم.
«لجن»
: «برای چی هر بار عصبانی میشی به من میگی لجن؟»
نمی دانستم. از شما چه پنهان. هر بار علی مرا عصبانی می کرد از دهانم در می رفت و بهش می گفتم لجن! بعد علی عصبانی نمیشد. ناراحت میشد کمی. چون علی بود. پر از گذشت و من علی نبودم و عصبانی می شدم از دستش.
اصلا این علی کی بوده و چی هست خودش داستانی است. لابد می پرسید چرا علی؟! چرا هر اسم دیگری نه!؟ اصلا من مگر از شما می پرسم که چرا اسم دخترهای شعرها یا مریم است یا سارا؟! یا چرا هر داستان نویسی برای شخصیت هایش اسم سوسن و نرگس را انتخاب میکند؟! خوب من هم دلم می خواست اسمش علی باشد کسی که بهش می گفتم لجن و بدش می آمد! اصلا علی برای من یادآور چیزی است که نمی دانم. در ناخود آگاهم (دکترها می گویند) من کسی را دارم که اسمش علی است اما هر چه فکر می کنم یادم نمی آید! شاید به خاطر اینکه این اسم را دوست داشتم اما هیچ کس هیچ وقت اسمش علی نبود! یا اگر هم بود با من دوست نبود! به خاطر همین از علی ها خوشم می آمد چون با من دوست نبودند و من از هر غریبه ای خوشم می آمد و علی ها را دوست داشتم پس نتیجه می گیریم من علی های غریبه را خیلی دوست داشتم.
اصلا چرا لجن؟ همین الان این سوال را از خودم می پرسم! همین الان هم به این سوال پاسخ می دهم:
« خانم نویسنده چرا لجن؟!»
«چون لجن به خودش هیچ آسیبی نمی رساند اما دیگران را با خودش پایین می کشد در خودش مدفون می کند!»
حالا می فهمم چرا به علی می گفتم لجن. چون همین طور بود. وقتی می نشستم توی اتاق و می خواستم بهش فکر کنم مثل لجن مرا با خودش می کشاند توی خیالات. بعد من هی دست و پا می زدم اما از این خیالات لعنتی رها نمی شدم. بعد می خواستم رها شوم اما نمی شد تا دست نمی بردم و علی را نقاشی نمی کردم یا نمی نوشتمش رهایم نمی کرد. بارها خواستم علی نباشد مثلا کس دیگری باشد اما انگار خودش...خود علی می خواست که باشد. خودش می خواست که توی شعرهایم مخاطب قرار گیرد و من بهش فکر کنم و برایش داستان بنویسم و نقاشی اش کنم.
حالا حتما دارید زرنگی می کنید! مثلا دارید از خودتان می پرسید : «چرا لجن؟ لجن که چیز بدی است؟! مثلا چرا پرنده نه؟! پرنده ها هم شما را با خودشان به آسمان می برند و می توانند در آسمان خیال شما را رها کنند!»
آن وقت من به شما پاسخ می دهم! اگر دقت کنید گفتم: «هر بار عصبانی می شدم!» توقع ندارید وقتی از کسی ناراحت می شوید و یا عصبانی، بهش بگویید:« پرنده!» یا چه می دانم «آسمان خیال!».
اصلا علی دیوانه بود. مثل خودم. به خاطر همین بود که دوستش می داشتم. پس این هم سومین دلیل. من غریبه ها را دوست داشتم و علی ها را و تمام دیوانگان را. پس زنده باد علی های دیوانهی غریبه!
حالا حتما کنجکاویتان گل کرده و می پرسید :«چرا دیوانه بود؟!» چقدر شما سوال دارید؟! اما من پاسخ می دهم چون این سوالات احتمالا برای خود دیگرم که چند دقیقه بعد این نوشته را می خواند هم پیش می آِید!
علی دیوانه بود! چون دوست می داشت توی خیال من باشد. به شدت دیوانه وار نمی خواست کس دیگری جای او را در ذهنم بگیرد. وقتهایی که ذهنم نا آرام بود و به دنبال چیزی غیر از او می گشتم او مدام به سراغم می آمد و نمی گذاشت لحظه ای از او رها شوم. مثلا اگر داشتم با دوستی صحبت می کردم پسری از مقابلم رد می شد که دماغش شبیه علی من بود و من فکر می کردم که قرار بوده که علی من شبیه هیچ کس نباشد پس باید امشب بروم خانه و دماغش را عوض کنم! بعد پسر دیگری رد می شد که موهایش شبیه علی بود آنوقت دوباره باید می نشستم در اسرع وقت سر کلاس وقتی استاد داشت درس می داد علی را درست کنم. یا وقتی خودم به شاگردانم تمرین می دادم که حل کنند باید می نشستم و علی را طور دیگری نقاشی می کردم. به خاطر همین گفتم که علی دیوانه بود. چون هر جایی که نباید می بود بود. هرجایی نباید حرف می زد می زد. البته بیشتر علی بچه بود و من دیوانه.
درست است علی بچه هم بود. گاهی بچه می شد. گاهی پسرم می شد. کوچک و شیرین. هوس بستنی می کرد و من برایش می خریدم. هوس قصه می کرد و من می خواندم. کارتون میخواست و من می گذاشتم و با هم می دیدیم. شاید یکی دیگر از دلایلی که علی را دوست می داشتم همین بود که بچه هم بود برعکس تمام مردها.
خوب. اصلا چرا حرفهایم به اینجا کشید؟ قرار نبود من علی را شرح کنم. بود؟ قرار بود بگویم من عصبانی می شوم و به علی می گویم لجن. و بعد می خواستم چیزی را تعریف کنم که یادم نمی آید.
دارند چراغها را خاموش می کنند. کم کم فکر می کنم علی از خواب بلند شده باشد. این روزها کمتر در روز به سراغم می آید. این روزها مجبورم می کنند به چیزهای دیگری غیر از علی فکر کنم. علی هم گاهی ناراحت می شود و می رود. علی بزرگ شده است. هر چقدر می خواهم این روزها بچهاش کنم نمی شود. گفتم که دارند چراغها را خاموش می کنند و من باید کاغذ و قلمم را جایی بگذارم تا دکتر ف آنها را نبیند. دکتر ف مرد بدی نیست. اما می گوید نباید به علی فکر کنم. فکر می کنم به علی حسودی می کند. دارند چراغها را خاموش می کنند. علی منتظر است من امشب توی خیالم با خودم ببرمش جایی که اینجا نیست.
.
.
...
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبش دوا کنند...
معشوقه چون نقاب ز رخ بر نمی کشد
هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟!
الف برای تو آغاز بود و برای من اشتباه!
باری جهان ایستاده بود وقتی آن بار را بر دوش من نهادی و خیره خیره مرا نظاره کردی... این حرفها برای من... برای منی که جز اینجای جهان را مالک نیستم! تنها تمرین تنهایی است!
حرفهای من همیشه ناتمام می ماند! عمریست در رفتنم و واژه هایم را بر دوش می کشم! و زخم هایم را که عاشقانه خود بر شانه هایم نشانده ام را با خود به هر سو می برم!
الف برای تو آسمان بود و برای من ایستگاه!
این قطارهای رفته هر روز برای من دست تکان می دهند و اقیانوس ها را یکی یکی به مسلخ مرداب شدن می برند!
شاید آغاز آسمان برای من اشتباه ایستگاه بود اما ... برای تو لا اقل... برای تویی که جهانی دوستت می دارند... آغاز آسمان... آشنایی آخر نبود!
و براي من... مني كه جهاني... جهاني ندارم... اشتباه ايستگاه ...آخر اتفاق بود...
* دومین روایت نامعتبر
نامت كه آغاز مي شود... عقل به لرزه مي افتد...و عشق تنها به اين مي بالد كه با تو آغاز مي شود!
...
حرفهاي من چرا اينطور از دهان مي افتند و داغ داغ در این هوا يخ مي زنند! اين متن ها براي من... براي مني كه جز اينجا پناهي برايم نمانده... جز التهاب و اضطراب هيچ نخواهند داشت...
* سومین روایت معتبر
اما خوشحالم!! از اين زمزمه سكوت كه باعث شده است چون اويي... براي من در آغوش كلماتش حلول كند... من شادترينم در اين سرماي پر سوز بهمني... بهمني كه دوستش دارم... بهمني كه مي دانم مي آيد و تمام خاطراتم را مدفون خواهد كرد... ديدارش را نزديك ديده ام... او ... اويي كه حلول مي كند در من... خواهد آمد!
*آخرین روایت معتبر
مادرم خواب ديده بود... خوابهاي مادرم را آشفته نكن! تو را خواب ديده بود بعد از چادر سفيد و در امتداد نبودنت!
خوابهاي مادرم هميشه به كوچه مي رسند و خوابهاي او كوچه ها را ويران مي كنند... امشب روح خود را از اين خانه نبر...
به خواب من هم بيا...
به خواب مني كه... نام تو را سالها پيش از اين در خواب ديده ام!
*
*
پ.ن: در تقویم پارسال برایم امروز روز تلخی بود... در تقویم امسال برایم ... باری... دوست دارم زندگی را و تویی که به آن برای من معنا می بخشی...هرچند پشت راز های نگفتنی پنهانت کرده ام! و تو نیز مرا پنهانم کرده ای! نه برای خود بلکه برای جهان!
خداحافظي مي كنم...
از اين شهر غمگين بي خاطره...
خداحافظي مي كنم از اين شهر سربيِ بي پنجره...
خداحافظي مي كنم از خودم تا شما...
خداحافظي ميكنم از دلم بي صدا...
چرا شهر من خسته و غمزده است؟!
چرا اين صدا ساكت و تب زده است؟!
چرا شب سكوتش مرا مي كشد؟!
چرا چشمهامان چنين شب زده است؟!
كجا رفته آن شهر سبز خدا؟!
كجا رفته اند آن پري هاي ما؟!
چه فرقي براي شما مي كند؟!
كه من خسته ام از خودم از شما!
تمام خيابان شهر سكوت
تمام خيابان سرد صدا...
تمام سكوت غريبانه ام
تمام خودم نه تمام شما...
همه خسته از خش خش برگها...
همه خسته از روز و شب هايمان...
گرفتار يك درد بيهوده ايم
گرفتار دلتنگي اين فضا...
من و ما شبيهيم... مثل هميشه...
من و ما غريبه...
من و ما جدا...
...
...
دوباره سكوتم شكسته... نمي بينمت...
و بغضي فرو خورده ام در دلم!
...
...
تمام خيابان شهرم سكوت...
تمام خيابان قلبم صداست!
كسي گفته در باد مردي مي آيد...
دروغ است مردم ...
دروغي سياه!!
....................................
* مرحوم قیصر امین پور

